خانه / مقالات و پیش نمایش ها / نقد و بررسی Heavy Rain

نقد و بررسی Heavy Rain

باران، واژه ای آشنا برای همه ی ما است، یک حس ناب ، حسی که غم ها ؛ خاطره ها و بخشی از مفاهیم زندگی ما را تشکیل میدهد. اینبار دستان هنرمند “دیوید کیج” معنی واژه ی باران را تا ابد برایمان تغییر داده است. هربازی ای که تا به حال انجام داده اید ، هر  تجربه ای که در زمینه ی بازی دارید کنار بگذارید و بعد به سراغ Heavy Rain بیایید. زیر “باران شدید” نه تجربه به کار می آید نه  مهارت در بازی کردن اینجا صحبت زندگی است ، صحبت انتخاب ها ،دو راهی ، راه های بی بازگشت و اشتباهات جبران ناپذیر . Heavy Rain بازی ویدئویی نیست بازی زندگی است . و اینجا باران همه چیز است . غریب ترین تعریفی که تا به حال از یک عنصر آشنا دیده اید . در Heavy Rain  باران بخشی از فضاسازی بازی است، بخش تعیین کننده ای در داستان است و سمبلی از دلتنگی ها، دلمردگی های شخصیت هاست. ما همواره برای اشتباهاتمان در زندگی “تاوان” میدهیم ، Heavy Rain هم یک زندگی است . با دنیای خاص خودش، با شخصیت های باورپذیرش ، با باران های شدیدش و با تاوان های سنگینش. اگر آماده اید تاوان اشتباهات خود را بدهید ، اگر آماده اید که زیر “باران شدید” برای کسی که دوستش دارید بجنگید بیایید با هم به زیر این رگبار مصیبت ها برویم.

 Heavy Rain

نام بازی: Heavy Rain

سازنده: Quantic Dream

ناشر: Sony Computer Entertainment

سبک: درام تعاملی،ماجرایی

پلتفرم: PS3

Ethan Mars یک آرشیتکت است ، کسی که زندگی خوبی دارد .به همراه  زن و بچه ای دوست داشتنی. ما در یکی از بهترین روزهای زندگیش با او همراه میشویم روزی که “جیسون” پسر بزرگش یک سال بزرگتر میشود . شاید در اولین ورود به بازی شوکه شوید . درست مثل بازی The Sims در خانه خود میتوانید همه کار کنید . از اصلاح کردن گرفته تا تلویزیون دیدن و حتی بازی با توپ پسران کوچکتان(!) اما همسرتان و بچه ها به زودی میرسند و اینکه باید برای تولد آماده شوید مجالی به فکر کردن راجع به اینچیز ها نمیدهد . نکته ی بسیار جالبی که از همان اوایل تا آخر بازی جذاب میماند این است که در هرلحظه میشود با نگه داشتن کلید L2 فهمید که در ذهن شخصیت تحت کنترلتان چه چیزی میگذرد و با انتخاب آن ها به صورت گفت و گوی درونی میتوانید از افکار شخصیت خود آگاه شوید  قابلیتی که در ادامه بیشتر راجع به آن خواهیم گفت . در نگاه کلی اگر به شما بگویند یک بازی گیمپلی ندارد شاید برای شما مسخره به نظر برسد اما Heavy Rain به معنایی که ما میشناسیم از یک سیستم گیمپلی کامل برخوردار نیست و هرکاری که در بازی از اول تا به آخر انجام میدهید شامل دکمه زنی خواهد بود! . شاید این برای هر بازی دیگری یک مشکل بسیار بزرگ محسوب شود اما در دنیایی که دیوید کیج برایمان ساخته اینگونه نیست. داستان بی نظیر بازی و چندراهی ها در تصمیمات و انتخاب های میلی متری باعث میشود که انقدر آدرنالین در خونمان ترشح شود که همان دکمه زنی ها برایمان بسیار لذت بخش تر از گیمپلی در اختیار خودمان باشد. از طرفی دکمه زنی ها به خاطر ماهیت سریع بودنشان کاملا هماهنگ با ریتم دلهره آور و سریع داستان دارند و مثل خیلی از بازی ها حکم ترمز را برای ریتم سریع داستان ایفا نمیکنند.

اما برگردیم پیش Ethan Mars آرشیتکتی که در یک روز آفتابی در کنار همسر و دو پسرش “شاون” و “جیسون” تولد ۱۰ سالگی پسر بزرگش را جشن میگرد. پس از آن باهم به “آخرین روز آفتابی” Ethan Mars و البته خودمان میرویم . روزی که سرنوشت او و خانواده اش برای همیشه تغییر کرد. خانواده ی “مارس” مثل همیشه در کنار هم خوشحال برای خرید به یک مرکز خرید رفته اند . همسر Ethan  از او میخواهد که حواسش به “جیسون” که تازه تولد ۱۰ سالگی اش را جشن گرفته باشد تا او برای برادر کوچکترش “شاون” کفش بخرد. جیسون بچه ی شیطانی است و بار اول که دست پدرش را ول میکند به سراغ دلقک بادکنک فروش میرود و از پدرش میخواهد بادکنکی برای او خریداری کند. Ethan  بادکنک را برایش میخرد و به دستش میسپارد و در حین حساب کردن پول متوجه ناپدید شدن جیسون میشود. با عجله به سمت طبقه ی پائین مرکز خرید میرود . او نام پسرش را فریاد میزند ولی در میان سیل جمعیت کسی جوابش را نمیدهد. اضظرات و استرس هر لحظه بیشتر بر Ethan   غلبه میکند تا در میان جمعیت بادکنک قرمزی را که برای فرزندش خریده بود میبند با عجله به سمت آن میرود . “جیسون” که سرگردان به آن طرف خیابان رفته با دیدن پدرش جلوی درب ورودی فروشگاه به سمتش میدود ماشینی با سرعت به او نزدیک میشود، در این لحظه مادر جیسون و برادر کوچکترش نیز از راه میرسند . Ethan   خودش را پرتاب میکند تا پسر خردسالش را تصادف نجات دهد اما دیگر دیر شده . جلوی چشمان بهت زده ی “شاون” کوچک پدر و برادرش تصادف شدیدی میکنند و این آغاز تیره روزی های Ethan Mars است. او زنده میماند و با عذاب وجدان و  احساس گناه مرگ پسرش ذره ذره میسوزد،همسرش ترکش میکند و از آن روز ابرهای سیاه هرگز زندگیش را ترک نمیکنند. اما این تازه مقدمه ای بر داستان بینظیر بازی است . به طور کلی HR بازی به شدت داستان محوری است و روایت داستان در بازی تمام جنبه های آن را تحت تاثیر قرار میدهد. اما خط اصلی داستان بازی به محور یک قاتل سریالی بی رحم که با لقب “قاتل اریگامی” شناخته میشود . همه ی قربانی ها او را کودکان تشکیل میدهند و همه به یک روش کشته میشوند، زمانی که “باران شدید” میبارد او بچه ها را در کانال های آب سطح شهر می اندازد و آب کانال ها به دلیل باران به تدریج بالا می آید و درنهایت بچه ها در کمال قصاوت در آن آب خفه میشوند. قاتل پس از مرگ تمامی قربانی ها آنان را از کانال آب بیرون آورده است و جسد آنان را در محلی رها میکند در حالی که در یک دستشان یک “اریگامی ” قرار داده و بر روی سینه های قربانی ها گل ارکید قرار میدهد. داستان از دید ۴نفر به طور موازی روایت میشود که هرکدام به نوعی با ماجرای “قاتل اریگامی” درگیر هستند روایت میشود. اولین نفر Ethan Mars است که پیش از این با او آشنا شده بودیم ، نفر بعدی Norman Jayden یک مامور جوان FBI است که از سوی سازمان خود موظف میشود در کنار پلیس وارد عمل شده است و هرچه زودتر ماجرای “قاتل اریگامی” را فیصله دهد. او بیشتر کارهای خود را با تکنلوژی پیشرفته ی “واقعیت مجازی” عینک خود انجام میدهد. نفر سومی که داستان را از دید آن دنبال خواهیم کرد Scott Shelby یک کارگاه خصوصی میانسال است که به گفته ی خودش از سوی خانواده های قربانیان “قاتل اریگامی” ماموریت یافته است که در خصوص این پرونده تحقیق و آن را حل کند. اما آخرین شخصیت قابل بازی دختری ژورنالیست با نام Madison Paige است که به طور اتفاقی با این ماجرا درگیر میشود .

همانطور که پیش از این هم اشاره شد تمامی محتوای گیم پلی بازی بر پایه ی دکمه زنی به موقع استوار است که البته از سنسور هایSix Axis  دسته های DualShock 3 هم در این بخش بهره برده شده است. پیشنهاد میکنم به هیچ وجه دکمه زنی ها را مانند خیلی از بازی های دیگر سر سری نگیرید زیرا بر خلاف آن خیلی بازی های دیگر(!) در HR هر اشتباهی تاوانی دارد. اما مشکل اصلی و شاید تنها مشکل جدی بازی به کنترل بسیار بد آن برمیگردد . بر خلاف تقریبا همه ی بازی های موجود با حرکت آنالوگ حرکت نمیکنید  و کنترلی شبیه بازی های مسابقه ای (!) برای آن تعریف شده است . به این صورت که باید برای راه رفتن شخصیت تان کلید R2 را نگه دارید و با آنالوگ ها جهت حرکت آن را تغییر دهید! این مشکل در بعضی موارد هم باعث میشود اعصاب بازی کننده خرد شود هم در میان التهاب داستان وقفه ایجاد میکند . مشخص نیست در حالی که “دیوید کیج” و همکارانش میتوانستند سیستم کنترل پیش فرض بازی را مانند همه ی بازی ها تعریف کنند چرا به سراغ همچین مدل ناکارآمدی رفتند.اما هرچقدر میشود از کنترل ناکارآمد بازی ایراد گرفت به همون میزان میشود موسیقی فوق العاده ی بازی را ستایش کرد . چینش ترک ها و هماهنگی محصور کننده ی آن با حال و هوای HR باعث میشود هر کس با سر سوزنی ذوق هنری مجذوب این موسیقی شود . موسیقی هایی که احتمالا برای خیلی ها مانند من تا مدت ها پس از بازی نیز زنده خواهند بود. خصوصا وقتی باران میبارد….

سمبل HR باران است و طبیعی است که این سمبل که هم داستان به وجودش نیاز دارد و هم فضاسازی باید به بهترین شکل ممکن پیاده سازی شود. خوشبختانه سازندگان بازی به اهمیت این موضوع پی بردند و ایفکت باران را بسیار زیبا طراحی کردند ، برخورد باران به زمین و سطوح و صدا گذاری بسیار واقع گرایانه آن به شدت به فضاسازی غمبار بازی کمک کرده است . باران تنها نقطه ی قوت گرافیک HR نیست و مدل سازی شخصیت ها هم بسیار خوب کار شده است به طوری که در طراحی آنان از ۱۵هزار پولی گان استفاده شده است.

 زیر باران نبرد کن،زیر باران بمیر

HR را با دست هایت بازی نکن، با قلبت بازی کن… با روحت لمسش کن . با چشمانت ببین خراب شدن کاخ زندگی آدم ها را ، با مغزت درک کن که در بازی زندگی گریزی از تاوان اشتباهات نیست. HR بریده ای است از داستان زندگی همه ی آدم ها . از عقده هایشان، ترس هایشان ، تردید هایشان و دردهایشان…

اینجا قصه ی بغض فرو خرده ی باران است . قصه ی پدری که ناگزیر است . HR را باید تجربه کرد تا فهمید بازی پویا ترین هنر است . اینجا ما پا به پای شخصیت ها زیر “باران شدید” میجنگیم ؛ اشتباه میکنیم ، جان سالم به در میبریم و مهم تر از همه انتخاب میکنیم. HR برای آن ساخته نشده که بهترین بازی سال شود برای آن ساخته شده است که دیوار آزار دهنده ی مخاطب و داستان یک فیلم را بردارد . برای این ساخته شده است که من و تو را نقش اول کند . درست مانند زندگی هایمان که در آن نقش اول خودمانیم . در HR برداشت دوم نداریم، بازگشت به عقب و جبران اشتباهات نداریم. زیر “باران شدید” اگر شکست بخوری یک بازنده ای و اگر خوش شانس باشی بار دیگر تلاش میکنی اما همیشه جای زخم اشتباهات بر پیکر سرنوشتتان خواهد ماند .

Heavy Rain را بازی کنید تا زندگی و بازی ها را عمیق تر درک کنید تا عاشق “باران” شوید تا به اریگامی ساختن علاقه مند شوید….

درباره علی سودمند

بازی و سرگرمی را همیشه نمیتوان وقت تلف کردن نامید ، بلکه با بازی می توان فرهنگ جامعه ای را عوض کرد یا اینکه امید را به مردمی باز گرداند. کودک با بازی و سرگرمی بزرگ می شود و شخصیتش پدیدار می گردد.

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

هفت − شش =